|
"روزي كه به شهر طوطي ها سفر كردم"
شنبه بود و من و مامانم از كلاس زبان يرميگشتيم كه اينقدر اسرار كردم تا مامانم منو به شهر پرنده ها برد البته اونجا يه مغازه است كه هر چي بگي داره
چيزهايي كه اونجا بود اينا بودند:
2تا توكان كه فروشي نبود!
6تا طوطي كه دمشون اندازه قد من بودو يكيشون خود درگيري مضمن داشت مثلا يه مشت تخمه ورميداشت يكيشو ميخورد!
5تا كاسكو كه اين كلمه ها رو ميگفتند: چرا مث بز نگا ميكني-عزيزم- سلام- رضا- لالالا- هاي- مامي و..................
يه بغل همستر كه به يكيش دس زدم وتودستم گرفتمش.اووخي!!!
شونصد هزار تا پرستو كه مخمو خوردن
گربه كوچولو اونم يه بغل
خوكچه هندي كه خيلي زشت بود
ماهي
سگ
دوتا پرنده كه اسمشونو نميدونم
هزار و شونصد تا فنچ
يه پرنده هم بود كه به من علاقه داشت و ميگفت بيا بيا بيا
خلاصه خوش گذشت راستي اگه دلتون ميخواد كه برين ادرس و مينويسم.بهتون خوش بگذره

آدرس:خيابان آزادي نرسيده به اسكندري – شهر پرنده ها
+ نوشته
شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390
ساعت 19:40 توسط مهتاب شفاعی 10 ساله
|